|
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو
|
|||||||||||||||||||||||||
|
حسبنا الله و نعم الوکیل ...نعم المولی و نعم النصیر ....! ای انسان تو هر لحظه در حال شدنی
و هر گفته و هر کرده سنگیست از بنای شدنت .پس نیک بیندیش که چه گفته ای
ادامه مطلب
+
تاريخ ساعت نويسنده فرزانگ
با آمدنش جان و جهان ما روشن می شود.. ..جان ما از یاد و نامش متبرک !
ادامه مطلب
. ما که ساکن زمین هستیم ناظر بر سیر زمین به دور آفتاب هستیم و اگر ما هم شمس حقیقی داشته باشیم و به دور آن یک بار می گشتیم، سال ما نو می شد.
...کسی که سنش 50 سال است، یعنی 50 بار زمین به دور آفتاب گشت و او 50 ساله شد و اگر این شخص در طول این 50 سال، 50 قدم برنداشته باشد، همان کودک 50 ساله است، برای اینکه این فرد رشد نکرد و همان توقعات و طرز فکر دوران بچگی را به سبک دیگری دارد. ما باید خودمان حرکت کنیم تا عمرمان زیاد شود، .. ادامه مطلب
ماهی ها در تنگ سیرها و سنجد ها در پلاستیک زمستان دست بردار نیست صبح نخست نوروز برف می بارد شاید صلاحیت بهار رد شده است دلواپسی های موروثی خطوط برجسته ی دغدغه و کاریکاتوری از بهار در اطراف کاری از زنگ های انشا بر نمی آید بچه ها لباس نو می خواهند و تخم مرغ های رنگی ......سید حسن حسینی ![]() یالطیف ... ای بهار جان و ای جان بهار ز ابر رحمت جان ما را تازه دار تاب قهری بر هوای دل بزن آب لطفی بر زمین دل ببار پای توفیق از سر ما وا مگیر دست تائید از دل ما بر ندار ریشه جان را از آن کن آبکش میوهٔ دلرا ازین کن آبدار مبتلای محنت هجرم مکن بر سر من هرچه میخواهی بیار هرچه میخواهی بکن آن توام لیکن از خود یکنفس دورم مدار ای ز تو سر سبز باغ عاشقان سایه خود از سر ما بر مدار ..
..
در ازل لطفی عنایت کردهٔ تا ابد این رحمت پاینده دار
هرروز نوروز است ... هر لحظه پر از لطف تازگیست ...هر لحظه نو و مبارک است ... هرچه نا مبارکیست ... از ناسازی ماست ... . این که روز و روزای خاصی رو نو بدانیم ...شاید قدر ناشناسی ماست نسبت به روز و شبهای دیگر!......همه ی دویدن های ما برای این چند روز ... و بعد کهنگی ...تکرار....کینه و بد دلی ..
"آخرین تپش در سینه ی سرد اسفند رو به عشقی بی زوال نشسته به پای جوانه زدن فروردین..." شاید این شکسته پاره ها ذره ذره این ترانه ها شاید این بغض این گلوی خسته ام درین بهار و روز نو سر هفت سین نگاه تو تحویل شود ........ نیما
یا لطیف....روزها و شبهایم دو اسبه پیش می تازند ....در راهم و بیراه.. ..."به هر قدمی که نه بر جاده ی قرار زده ام ... امروز ندمی روی نموده...."
. خاطـــــــــــرهها
ابری دلم را نوشیده است!" نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت سوگواری زلف تو این بنفشه دمید...ابتهاج یادش افتادم، میدانستم در زندگیاش هیچ اتفاق خجستهای رخ نداد. به دنیا آمد که بمیرد. به یاد زندگیاش که میافتم لحظهای سکوت میکنم... نمیخواست باور کند زندگی بدون او هم میگذرد... خوب نگاه میکنم شاید این پاییز آخر باشد، اگر هم نباشد، این پاییز دیگر تکرار نمیشود... همیشه با خودم میگویم چه دنیای پرپر شدهای است... من نمیدانم چرا هر کسی را صدا کردم. هر کس را دوست داشتم، ناگهان در خم کوچه گم شد. مرگ تو در بیداری معنی ندارد. همیشه عشق، همیشه به یاد مرگ بودن، همیشه این سوال، که، در این خانه را که میزند... همیشه روزهایی که پایانش را نمیدانم، مگر مرگ خبر میکند... قلبم در دستم است و دیگر از مرگ ترسی ندارم....احمد رضا احمدی تو مثل ستاره سلمان هراتی
ما از تو بسیار دور هستیم پس عطر گیسوان تو را نمی یابیم... ما دلباخته ی روز جمعه
بودیم روزی که فرصت داشتیم رویا را در سپیده دم درآفتاب پهن کنیم و از کنارآن با آرامش
عبورکنیم...
( احمدرضا احمدی)
"بوی سنگین دستور زبان می آید
صفت،موصوف،گچ،...تنهایی و نقشه ی جغرافیای جهان بر دیوار روبه رو یک نقشه ...یک زمین...یک جهان اما پرچم ها کرور کرور ما دور تا دور میز مشق نشسته ایم چشم های ما آرام آرام روشن می شوند
واژه ای بر تخته ی سرنوشت می نویسیم :گل باران خاک .... خالی از بیرق خالی از باران خالی از آواز نگاه کن دستهای تو خالیست!...."*
..زن چرخان و منتشر
اگر امروز طاعون به شما روی آورده است از این روست که لحظه ی اندیشیدن فرا رسیده است. راستکاران نباید از این بلا بترسند،اما اشخاص شرور حق دارند که بر خود بلرزند. در کاهدان وسیع جهان ، بلای بی امان، خوشه ی گندم بشری را خواهد کوبید تا آنجا که دانه از کاه جدا گردد....... اینک....ما که از نور خداوندی محروم گشته ایم برای زمانی دراز غرق در ظلمت طاعونیم.. ..طاعون آلبر کامو
معنــــــــــــــــی کلــــــــــــــــمات مبــــــــــــــــهم هر کسی را باید از گوینده پرسید نه از دشمن او ... هرکس را از خودش بپرس ...
برچسبها: دریچه ی نگاه ادامه مطلب
.
![]() .یا الله "باران هزار و یک شب است که زار می زند... این شهر بی شهر زاد قصه ی تلخ ناتمامی است !" دکتر باقری .فشرده بگویمت .... عشق همان بارش بی هنگام را می گویم که از
آسمان بر می خیزد به دل تو که می رسد ... برنگ دل تو در می آید ... عشق
که در دل پا می نهد دست خیال را می گیرد ... عشق و خیال همزمان در وجودت می
نشیند آرام ... عشق آنقدر لطیف است که اورا نمی بینی ... روزگاری در دلت
جا خوش می کند نمی فهمی اش ... یک چند تصویر و آرمان های دلت را جستجو می
کند ... و باقتضای گزاره های دلت و گزاره های فکرت ... سایه ای بیرونی می
آفریند .. تا ببینی اش ... نه همانگونه که هست ... همانگونه که دوست داری
ببینی اش ... ..آنوقت عشق را باز نمی بینی و دل در گرو سایه می نهی به سایه دلخوش می شوی ... سایه یک نمود بیرونی دارد و یک نمود درونی ... تا زمانی که سایه درونی و بیرونی عشق ... در چشم تو یکیست ..روزگار خرمی و نیکبختی تست .. دنیا زیر بال و پر تست .. بر آسمان قدم می گذاری .. از خود می رهی ... و یکچند آزاد هستی از همه ی دلواپسی ها و تیرگیها ...ملالی نیست .. و همه شگفتکیست !... در درونت جشنی بپاست ... گهگاه ابر پریشانی و دلواپسی بر دلت می نشیند .. با ندای سایه عشق از هم می شکفی و می شکوفانی هر آن چیزی که در اطراف تست !.... اما دیری نمی پاید .. خیال که سوار بر مرکب واقعیت می شود ... همه چیز تغییر می کند ... سایه ذهنی عشق ..در نزدت ثابت می ماند .. و سایه بیرونی روز بروز بیرنگ تر ... تا آنجا که اثری از آن باقی نمی ماند آنچه باقیست سایه ذهنیست ... ... آنوقتست که تلخی و زخم عشق تازه خودش را نشان می دهد ...و ورق بر می گردد !..
..سعی کردم توصیف کنم این ما لیخولیای ذهنی رو براتون ... نمی دونم تونستم مقصودمو ادا کنم یا نه ؟.. ... .. از ابهام فاصله می گیرم ... و روشن حرف می زنم .... شاید حق دارن اونایی که درین دنیای سیاه و پر از تنهایی درین دنیای رنگ و دروغ و کامجویی ..درین روزگاری که خیلی از آدما ترجیح می دن حیوان کامروایی باشن ... . آنقدر آزرده شده باشن واز آدمهای واقعی دلخون باشن ... که ترجیح بدن ... از پشت یه عالمه موج و فیبر نوری و ... با سایه ی بیرونی عشق ارتباط داشته باشن ..بهر حال وصال در عشق زمینی مرگ عشقه ... چون سایه خیال و سایه ی بیرونی در کنار هم به تفاهم نمی رسن و از همون لحظه های اول تعارض و ناخرسندی به وجود می آد ... زندگی زناشویی یه واقعیته ..و قوانین خاص خودشو داره .. عشق زمینی باخیالات خوشرنگ میشه ... و وجود از خیالات فربه میشه ......صورت خیالی عشق با صورت واقعی فرسنگها فاصله دارد ... می خوام بگم فرصت آزمون و خطا گاهی خیلی تنگ میشه .. ای همه گلخند های من ... فرصت یه زندگی درست و آروم رو از خودتون نگیرید .... با شناخت و واقع نگری انتخاب کنید...مبادا از پشت مدار و خازن و... یه مشت موج کوتاه و بلند !....با خیال خوشرنگ عشق دست داده باشید ... شاید بر اسب چموش واقعیت که سوار بشید ورق برگردد و خیال شما شکست سختی بخوره ... عصر تکنولوژی عصر مدرن با خودش بلاهای زیادی آورده یکیش روان های نا معتدله !....تن ها همه خوش آب و رنگ ...روحها خسته و رنجور و زخمی ...... مواظب باشید ....اگر درمانگر نیستید ...خودتونو مبتلا نکنید !...اول از همه مواظب ورودی ها و خروجی های !!دلتون باشید ... اگه ویروس داشته باشه ... عقل و استدلال و اخلاقتونو پاک می کنه ...تباه میشه دلتون تباه ..و یه عمر نه می تونین کسیو دوس داشته باشین ..و نه مهر کسی رو باور کنید ..اونوقت دنیا میشه جهنم !. ..به این نکته توجه کنید !....زندگی فقط واژه...نیست ... فریفته ی واژه ها نشید..ارتباط مجازی ارتباط چشم در چشم نیست ارتباط واژه واژه است ...با تصویر های کذب و کذایی!!.. با صداهای تخدیر شده ی رتوش شده!! ....!... در سیاهی واژه ها گم نشید !.. بازی ندید و بازی نخورید !.....این جهان کوه است و فعل ما ندا !....... البته درین انتخاب همه چیز وابسته به لطف و مهربانی اوست ... هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست !..و هزار لطف پنهان !.......!یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد!
این کوزه هزار ساله را بنگر در تقدس فیروزه فام خویش هنوزا هنوز تصویر محو لیلی را چه گرم چه حسرتبار بر سینه می فشارد ! باستان شناس نیستم اما این کوزه باید از خاک اصیل مجنون باشد ! دکتر باقری
همدگران خسته را بازخواهیم یافت
کجاوکی ؟ نه ستاره می داند ونه ماهی
آبنوس این دلمان نیست که تنگ می شود
این دستمان نیست که تهی ...
سید علی صالحی
ادامه مطلب
.
"واي از اين زندان ِ بي ديوار ميروي ميروي ميروي" ....................
” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می
سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “
شب
عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه
ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان
وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها
را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
ادامه مطلب
شاملو .یا لطیف.. آخرین حرفای امام مهربانی و رستگاری رو با تموم دلمون یه بار دیگه بخونیم ... .آینه ی تجلی صفات الهی پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمودند:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواستهام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، عليبنابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بنياميه حکم کند که او بهترين حاکم است. و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل ميکنم و برگشتم به سوي اوست. » منبع: بحارالانوار، 44/329 چند محرم عشق فرصت داشتیم که با نوریان همراه شویم ....اما در کوچه ی تاریکی دو دل ماندیم....چند محرم دیگر باید درین کوچه ی تاریک و تنگ وسرد بسر بریم ..محرمی از راه می رسد که ........ما را ببرد بدانسوی روشنی ... ؟ما سیاهپوش غم خودیم ، زخم خوردهی مرهم خودیم در عزای خود گریه میکنیم، مردهایم، طاقت به ما بده* این روزها فکر می کنم و البته مطمئن شدم که عشق و ایمان و مرگ ازیک مقوله اند !....." سالی را فقط، و سالی را به خیالِ تفکر در سالی خون فتح می کند و لطف یعنی این، رنگ ها شدت یافته اند و حق از باطل، عریان می گردد. ؟؟
*قزوه
و باز هم اندر حکایت دل گل خندها!
به نام خدا .. « تو آمدی و من با خود گفتم خجسته باد؛طالع شد» و « او » که طالع می شد چه کسی بود و از کجا می شناختش و برای چه؛ و از چه هنگام در انتظارش روز را به شب و شب را به روز رسانیده بود؟ «...چگونه باز کنم، چگونه بگشایم راز این زاویه ازهستی آدمی را که نمی شناسم و می شناسم،که می شناسم و نمی شناسم »...یک بار،بیش از یکبار به او گفته بود « در نبودت هم،من نوزاد، از آغاز به جستجوی تو بوده ام سرگردان کوچه ها و خیابان ها در یک خانه به دوشی مستمر و در سفری که خوب به یاد می آورم از کدام زاویه ذهنم آغاز شده بود؛و چون طالع شدی و نفس کشیدم و با خود گفتم آی...سرانجام آمد!" سلوک ...محمود دولت آبادی"
ادامه مطلب
"وقتی طرح تو را می کشم نخند نقاشی ام شعر می شود !" احسان پرسا
یالطیف...از
دل سلامت می کنم .... اگر دوست مدد کند در باره ی چیزایی خواهم نوشت که
درین فصل از زندگیتون بهش نیاز دارید ... سعی می کنم ..دیده ها و شنیده
هامو به مزایده یا مناقصه بذارم..اصن حراج می کنم ... که بی دغدغه بخونید خوبه ؟....بهرحال دوستان همراه من ... بخشی از
انرژیشون صرف این مقولات دلربا ! میشه ..بهتره بگم تمام..انرژیشون.(.اگه کاراتونو وا شکافی کنید .. به حرف من می رسید!...)
ادامه مطلب ![]()
کیست آن که به پیش میراند □ کسی در اندرونم مینویسد، دستم را به حرکت درمیآورد به همه کس مینویسد شاملو >>>>>>>>>>>> ”دلم خواهد كه ديگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم اين جنون غربتي را بشكنم شايد،\و در شهر شما از چنگ دلتنگيها رها باشم\ ...\كه تا من نيز،\به دنياي شما عادت كنم، يكچند\هواي شهر را با صافي پاكيزه و پاكي بپالاييد”. ....اخوان
![]() یا لطیف.... تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها که سر به صخره می گذارد ، غریبی و پاکی تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم عجب سعادت غمناکی ! >>>>>>> مراتو بیسببی نیستی. بهراستی
کلام از نگاهِ تو شکل میبندد.
□
پسِ پُشتِ مردمکانت
□
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
□
و دلت
با این همه شاملو
![]() که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز............
یا لطیف.. سر و جانم فدای ماه غریبستان .. که تربیت را بر حکومت ارجح می دانست !.ملتی که تربیت را از منشش پاک کرده یا پاک کردن !که نمی تونه به بهبود .. آزادی و عدالت بیندیشد ..بهترست گوش و روانش را بدهد دست کسانی که تنش و غریزه اش را فربه کنند ... نه دل و روحو عقلش را ... . ..وقتی تغییرات در عمق روح ما آدما ایجاد نشه ... هیچ کسی نمی تونه تغییری ایجاد کنه در احوالات ما ...هر وقت دانایی و عدالت و اخلاق مثل هوا...ضروری شد برای ما ....اونوقت میشه بوی بهبودو شنید ..... .
ادامه مطلب ![]() ......بحق ترین و بیرحمانه ترین کیفر آن فراموشی کامل و پر آرامش چون فراموشی گورستان ،که می گذارد مهر از کسانی ببریم که دیگر دوستشان نمی داریم همین است که حدس بزنیم همین فراموشی نصیب حتمی کسانی هم خواهد بود که هنوز دلبسته شانیم !........"در جستجوی زمان از دست رفته "
![]() سلام برپروانه های فرزانه......که پاکی مهتاب و حشمت آفتابو در دل دارند...لبخند روزگارید,و زینت روزگار .. .. قدر خودتونو بدونید و بخودتون ببالید که نشونی از لطافت و مهر و مدارای الهی هستید دلتون چشمه ی مهر و دانایی باد و همیشه ...همیشه در اوج پروانگی و فرزانگی !
+
تاريخ ساعت نويسنده فرزانگ
![]()
.یا لطیف..... "مي نگارم تا به تعبير كازانتزاكيس، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....." ***
ادامه مطلب |
|||||||||||||||||||||||||